آرش «ننګیال»

انسان بیشتر اوقات نه از مشکلات واقعی زندگی، بلکه از تصوراتی رنج میبرد که ذهن خودش ساخته است.
گاهی چنان میاندیشیم که گویا همه راهها بستهاند، در حالیکه مشکل نه در دروازهها، بلکه در نوع نگاه و تصور ما نهفته است.
اضطراب، ترس، ناامیدی و فشارهای روانی، بسیاری اوقات از پنجرههای تاریک اندیشه ما سر برمیآورند. وقتی ذهن قانع شود که «هوا نیست»، انسان حتی در یک الماری بسته نیز به دنبال راه نجات میگردد.
روزی مسافری شهری شب را در منطقهای روستایی سپری میکرد. نیمههای شب احساس تنگی نفس و بیقراری کرد. در تاریکی برخاست، به پنجرهها فشار آورد؛ اما گمان کرد که باز نمیشوند. سرانجام شیشهای را شکست، نفس عمیقی کشید و با آرامش دوباره خوابید.
صبح هنگامی که بیدار شد، دید شیشهٔ الماری را شکسته است، در حالیکه پنجره اتاق کاملاً سالم و بازشدنی بوده است. او تنها به سبب تصور کمبود آکسیجن، احساس خفگی میکرد.
این داستان، هم قدرت ذهن انسان را نشان میدهد و هم فریب آن را. زمانی که انسان به اندیشهای باور پیدا کند، جسم نیز همان احساس را دنبال میکند.
آن مسافر در حقیقت نه از کمبود هوا، بلکه از تصورِ «نبود هوا» رنج میبرد. او ذهن خود را قانع ساخته بود که تنها راه نجات، شکستن شیشه است؛ در حالیکه اساساً مشکلی وجود نداشت.
در روانشناسی به این حالت «تلقین ذهنی» یا «واقعیتِ تصوری» گفته میشود؛ یعنی ذهن حالتی را میآفریند که انسان آن را کاملاً واقعی احساس میکند.
به همین دلیل است که بسیاری از مردم پیش از آنکه واقعاً شکست بخورند، خود را شکستخورده میپندارند؛ پیش از بیماری، احساس بیماری میکنند و پیش از آنکه تنها شوند، خود را تنها میدانند.
پیام ژرف این حکایت آن است که:
گاهی ما پنجرههای واقعی زندگی را نمیآزماییم، بلکه الماریهای وهم و خیال خود را میشکنیم.
انسان باید پشت هر مشکل، نوع اندیشه و برداشت خود را نیز بررسی کند. هر تاریکی، نشانه نبود روشنایی نیست؛ گاهی تنها سایهای است که ذهن ما ساخته است. اگر ذهن آرام گیرد، زندگی پنجرههای گشوده فراوانی دارد.
در زندان ذهن خویش


